گره
فردا اگر از راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه ی عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم
رازی درون سینه ی من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه ی بوته ٬ هیچ نمی روید!
باری دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با توسخن گوید
اما خموش ماند به روی تو
دستی درون سینه ی من می ریخت
سرب سکوت و دانه ی خاموشی
من خسته زین کشاکش درد آلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد ٬اندوه فردا را
گفتم :سفر فسانه ی تلخی بود
فروغ فرخ زاد
|
+| نوشته شده توسط
ناناز در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
|